اي بابا! منم بعضي وقتا زياد سخت مي گيرم! همين كه شيشه ي ماشين رو توي هواي دم غروب بهشتي اين روزا تا آخر مي كشم پائين و موهاي تازه مشكي شده ام رو در اختيار باد ميذارم و با همه ي آهنگايي كه از ضبط ماشين پخش ميشه زمزمه مي كنم و با لذت به بادبادكايي كه مردم توي پارك پرديسان به هوا فرستادن و رهاشون كردن نيگا مي كنم، يعني همه چي آرومه ديگه
اتوبان رو احتمالا از همون مرز نامعلومي كه از رسالت به شهيد حكيم تغيير نام ميده، توي خواب و خيال بودم و صداي زمزمه هام احتمالا بلند بوده كه راننده آژانس با لحن عاقل اندر سفيهي ( پيشترها نگاه ها عاقل اندر سفيه بود اما از وقتي كه همه چي آروم شده لحن ها هم گاهي...) با كمي چاشني دلسوزي و كمي هم شايد كنايه (اينجا مجال كافي براي كالبد شكافي رواني جمله ي عاقل اندر سفيه راننده ي آژانس نيست) ميگه: ميشه لطفا از اينجا به بعد رو شما راهنمايي كنيننننن؟!!!!!!!!! حالا بقيه ديالوگي كه بين من و راننده رد و بدل ميشه مهم نيست، غرض ثبت احوالات ارديبهشتي ما بود
يك روز مونده به آخر نمايشگاه كتاب. اين لعنتي عين اون معشوق بي لياقت آشغال تو قصه ها مي مونه! خسته ات مي كنه، عصبيت مي كنه، احساس حماقت بهت ميده، مايوست مي كنه، به وعده هايي كه داده عمل نمي كنه... ولي بازم دلش رو نداري كه ولش كني! مخصوصا روزاي آخرش ديگه نوبره! ملت يهو هممممشون كتابخون ميشن! انگار كه از يه قافله اي كه به بهشت مي رفته عقب مونده باشن، روزاي آخر هجوم ميارن و مي خوان تند تند از هم سبقت بگيرن . بعضي ها انگار به تازگي به حديث متواتر قرص و محكمي برخوردن كه گفته: "بازديد از نمايشگاه كتاب بهتر از هفتاد سال عبادت است". بعد همينايي كه هنوز فرق نمايشگاه و فروشگاه كتاب رو نمي دونن _و دم همه ي غرفه ها توقف مي كنن و مي پرسن: ببخشيد كتاب قورباغه ات را قورت بده رو دارين؟_ يهو اخلاق فرهنگيشون كاملا عوض ميشه! مثلا از اينكه چرا غرفه ي ما كتاباي شاملو رو نداره، يا چرا نذاشتن عكس فروغ فرخزاد رو بزنيم توي غرفه، كلي شاكي ميشن و همگي با هم نگاه عاقل اندر سفيه مي كنن به ما!1
هوا هم اين روزا مثل خودم خيلي دم دمي مزاج شده، سر صب كه بيرون مياي زياد معلوم نمي كنه امروز چيكارس، سر ظهر كه يه تُك پا از غرفه مياي بيرون كه هوايي عوض كني اونقدر گررررمه كه با عجله دوباره برميگردي توي غرفه، دم غروب ولي بارون ملايمي ميزنه، در حدي كه بتونه براشينگ موهاي بيرون مونده از مقنعه ات رو خراب كنه! بعد از خودت مي پرسي: ِا! مگه من چند روز توي غرفه بودم؟! حالا بقيه ي ديالوگي كه بين خودم و خودم رد و بدل ميشه مهم نيست، غرض ثبت احوالات ارديبهشتي ما بود
