تبليغاتX
دنیای پشت پلک

دنیای پشت پلک

اي بابا! منم بعضي وقتا زياد سخت مي گيرم! همين كه شيشه ي ماشين رو توي هواي دم غروب بهشتي اين روزا تا آخر مي كشم پائين و موهاي تازه مشكي شده ام رو در اختيار باد ميذارم و با همه ي آهنگايي كه از ضبط ماشين پخش ميشه زمزمه مي كنم و با لذت به بادبادكايي كه مردم توي پارك پرديسان به هوا فرستادن و رهاشون كردن نيگا مي كنم، يعني همه چي آرومه ديگه

 اتوبان رو احتمالا از همون مرز نامعلومي كه از رسالت به شهيد حكيم تغيير نام ميده، توي خواب و خيال بودم و صداي زمزمه هام احتمالا بلند بوده كه راننده آژانس با لحن عاقل اندر سفيهي ( پيشترها نگاه ها عاقل اندر سفيه بود اما از وقتي كه همه چي آروم شده لحن ها هم گاهي...) با كمي چاشني دلسوزي و كمي هم شايد كنايه (اينجا مجال كافي براي كالبد شكافي رواني جمله ي عاقل اندر سفيه راننده ي آ‍‍‍ژانس نيست) ميگه: ميشه لطفا از اينجا به بعد رو شما راهنمايي كنيننننن؟!!!!!!!!! حالا بقيه ديالوگي كه بين من و راننده رد و بدل ميشه مهم نيست، غرض ثبت احوالات ارديبهشتي ما بود


يك روز مونده به آخر نمايشگاه كتاب. اين لعنتي عين اون معشوق بي لياقت آشغال تو قصه ها مي مونه! خسته ات مي كنه، عصبيت مي كنه، احساس حماقت بهت ميده، مايوست مي كنه، به وعده هايي كه داده عمل نمي كنه... ولي بازم دلش رو نداري كه ولش كني! مخصوصا روزاي آخرش ديگه نوبره! ملت يهو هممممشون كتابخون ميشن! انگار كه از يه قافله اي كه به بهشت مي رفته عقب مونده باشن، روزاي آخر هجوم ميارن و مي خوان تند تند از هم سبقت بگيرن . بعضي ها انگار به تازگي به حديث متواتر قرص و محكمي برخوردن كه گفته: "بازديد از نمايشگاه كتاب بهتر از هفتاد سال عبادت است". بعد همينايي كه هنوز فرق نمايشگاه و فروشگاه كتاب رو نمي دونن _و دم همه ي غرفه ها توقف مي كنن و مي پرسن: ببخشيد كتاب قورباغه ات را قورت بده رو دارين؟_ يهو اخلاق فرهنگيشون كاملا عوض ميشه! مثلا از اينكه چرا غرفه ي ما كتاباي شاملو رو نداره، يا چرا نذاشتن عكس فروغ فرخزاد رو بزنيم توي غرفه، كلي شاكي ميشن و همگي با هم نگاه عاقل اندر سفيه مي كنن به ما!1


هوا هم اين روزا مثل خودم خيلي دم دمي مزاج شده، سر صب كه بيرون مياي زياد معلوم نمي كنه امروز چيكارس، سر ظهر كه يه تُك پا از غرفه مياي بيرون كه هوايي عوض كني اونقدر گررررمه كه با عجله دوباره برميگردي توي غرفه، دم غروب ولي بارون ملايمي ميزنه، در حدي كه بتونه براشينگ موهاي بيرون مونده از مقنعه ات رو خراب كنه! بعد از خودت مي پرسي: ِا! مگه من چند روز توي غرفه بودم؟! حالا بقيه ي ديالوگي كه بين خودم و خودم رد و بدل ميشه مهم نيست، غرض ثبت احوالات ارديبهشتي ما بود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 21:59  توسط ریحان ریحانی  | 

بله، عوض شده ام، چرا نشوم؟ مگر مدل موها عوض نمی شوند؟ مگر فصل ها هر سه ماه یک بار تغییر عقیده نمی دهند؟ یا مثلا همین دیوار بین خانه ها، روز به روز نازک و نازک تر می شوند، آنقدر که فراموش می کنیم این نجواهای عاشقانه متعلق به ما بوده یا زوج خوشبخت همسایه!

اصلا یادم نمی آید پای ورقه ای را امضا کرده باشم که ا ابد رنگ آبی، ناخن بلند، موهای مشکی، کتاب شعر، اتفاقات رمانتیک ، فیلم بلند کسل کننده یا مناظر خلوت دوست بدارم.

امروز صبح از خواب که بیدار شدم، یک زن خانه دار بودم. یک زن خانه دار با حالت تهوع! نه نه... مطمئنم که هنوز یک نفرم، شاید هم کمتر! مثل چند روز گذشته، تلاش برای تطبیق خودم با زمان و مکان کمی طول کشید. بعد خودم را در آینه ی روبروی تخت نگاه کردم. ادامه ی ابرویم پاک شده بود. رنگ مویم عوض شده بود. گونه هایم بزرگتر و شخصیتم به کل داغون بود... داغون و عصبی، حوصله اصلا نداشت. کم کم بلند شد و از روبه روی آینه رفت. صبحانه به سبک نامجو و بعد هم دست به کار ظرف ها شد. برنامه ی بعدی اش بانک بود و بعد هم خرید . ساعت 3 داستان تازه ترجمه شده را برای سردبیر فرستاد، نه، اصلا خودش شخصا رفت! در راه برگشت، با چند سوژه ی شعر قدیمی - که از سفر بازگشته بودند- سلام و احوالپرسی کرد.

آفتاب رفته بود که به خانه برگشت. من اما هنوز با موهای رنگ شده و ابروی نصفه نیمه رو به روی فیلم نسبتا بلند و کسل کننده لم داده بودم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 10:16  توسط ریحان ریحانی  | 

به سادگی عوض شدن تصمیم یک پروانه در نشستن روی گلی، این روزها رنگ خودکارم را برای نوشتن، رنگ لاک ناخن هایم، جای اشیای خانه ام و خودم را عوض می کنم.

رده بندی کتاب ها ، موسیقی، هوا و حتی انسان های مورد علاقه ام در ذهنم جا به جا می شوند. دوستانم از خیابانهای شلوغ برمی گردند و مثل یک تظاهرات با شعارهای تند و تیز در خطوط تلفن جاری می شوند و به من می رسند بی آنکه خبر تکان دهنده ای با خودشان آورده باشند.

دغدغه های بزرگم از دیروز به امروز کلی تغییر جهت داده اند.

این روزها با شرمندگی، از بحث های عریض و طویل سیاسی پا پس می کشم و دلم را که به اندازه ی یک نقطه شده است سر سطر انگشت هایم می گذارم و می روم سراغ نوشتن هذیان های همیشه!

بر خلاف تصور، من هرگز زنی مدرن نبوده ام. هرگز نتوانسته ام با آهنگ های خیلی شادِ " رفتی که رفتی، چه بهتر!" خوب برقصم.

هنوز هم، در آستانه ی یک گذار دیگر، سنگینی دلچسب عاشق بودن را به گرده می کشم.

 نه دوستان عزیز! برای به روز شدن من، نظریه های فمینیستی هم هیچ کمکی نکردند. نه فرمالیست ها، نه آنارشیست ها، نه دادائیست ها ونه حتی پست مدرن ها! باور کنید مارسل پروست هم با آن حال زار و نزارش خیلی زحمت کشید. خانم دوراس عزیز همه ی تلاشش را کرد. حتی خودم چند بار قفسه ی کتاب ها را زیر و رو کردم اما نتیجه فقط این بود که به ویریجینیا وولف پیشنهاد بدهم یک جلد غزلیات سعدی به خانم دالووی هدیه بدهد!

 بله، من هیچوقت زنی مدرن نبوده ام. من فکر می کنم دیگر از دست زمان رفته ام، برگشته ام به قرون ماضی. دیگران اما هنوز می توانند به تلاششان ادامه بدهند. هابرماس اجازه دارد تک تک سلول هایم را به بوته ی نقد بگذارد. فروید می تواند دنبال یک عقده ی گمشده تمام کودکی ام را سین- جیم کند. می تواند مرا مثل یک نمونه ی جالب، زیر عنوان مازوخیست تجزیه و تحلیل کند. من اما همچنان از کوچه ی معشوقه ای می گذرم که سر می شکند دیوارش....!1

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 4:19  توسط ریحان ریحانی  | 

نه این که فکر کنید دختر سحر خیزی هستم ها... نه. بنده به کل از آن ور بام افتاده ام! و اصلا همین جوری می شود که دو روزت به هم وصل می شود و تبدیل می شود به یک روز. بی آنکه خوابی یا شبی در میان باشد. و به همین منوال من همچنان در دیروز می مانم و بقیه که انسانهای آدمی هستند و همه چیزشان روی برنامه و حساب کتاب است یک روز دیگر هم از من جلو می افتند.
از بچگی همیشه ویار نوشتن خاطرات روزانه داشته ام. از همان وقتی که دو کلام خواندن و نوشتن یاد گرفتم -و الان هم انصافا همان دو کلام در خاطرم است و باقی دروس مخصوصا ریاضی فلان فلان شده را پاک فراموش کرده ام- هی یک دفتر صد برگ از ذخیره خانه! برمی داشتم و کلی با گل و بته تزئینش می کردم. بعد دو سه روز هی تاریخ می زدم آن بالا و زیرش هر چیزی که دوست داشتم به جز اتفاقات آن روز را می نوشتم. این قضیه هر یک ماه تکرار می شد و به این ترتیب من از تمام زندگی ام فقط توانسته ام چند روز در هر ماه را از گزند فراموشی مصون نگه دارم!
امروز – که می شود به عبارتی دیروز شما- سر راهم یک دفتر گل و بته سر خود! خریدم. به مدد عصر پیشرفت و تکنولوژی و دیجیتال دیگر نیازی به خلاقیت فردی نیست. همه چیز به صورت آماده در اختیار است. حتی سوپ! گفتم که، کلی از بقیه عقبم و باور کنید برای من خیلی عجیب است که سوپ آماده باشد! انگار یادمان رفته که تا همین دیروزِ بچگی مان، سوپ گرم و خوشمزه ای که مامان ها با آنهمه عشق و حوصله می پختند چقدر سرما خوردگی های زمستانی را آسان و دلپذیر می کرد...
بگذریم... ساعت کم کم هفت ونیم صبح است و همسایه ها دارند جایی می روند. شاید هم می آیند! امان از قرن دیوارهای نازک که برای ارضای غریزه ی فضولی نه نیازی به موش دارد و نه نیازی به گوش! ما هم در عالم همسایگی خودمان کم کم باید صبحانه ای بخوریم و خیلی تاتی تاتی برویم سر کار... به طور کاملا تصادفی یاد نامجو افتادم و صبحانه ی سیگار و چایی...
این دفتر گل و بته سر خود هم همین گوشه کز کرده ... هنوز وقت پنهان کردنش نرسیده طفلک. رازی که همچین دهن سوز باشد نداشتم که روی تنش بنویسم! اون هم انگار با زبان بی زبانی می گوید: " ما که چیزی نگفتیم!"1

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:29  توسط ریحان ریحانی  | 

بعضی وقتها برای نوشتن کمی دیر می جنبم! زمانی که دلم برگشته سر جای اولش و تمام سوژه های نوشتن رنگ پریده شده اند. البته که برای فراموشی، زمان قابل اعتمادترین است، زمان... حتی اگر به کوتاهی چند سال باشد، باز هم عمیق ترین خاطرات ما را با فراموشیِ سفت و سختی پر می کند.
برمی گردم و نگاه می کنم. تمام زمان پر از چاله چوله هایی است که با خاطره کنده ایم و از فراموشی پر کرده ایم. و هر فراموشی همان خاطره ی بعدی است. خاطره ی بعدی هم خودش بعدا با یک فراموشیِ دیگر پر شده است... این زمان لعنتی هی پر و خالی می شود و برای روحت دست اندازهایی می سازد که سرعت گیر است. که سرعت دلباختگی ات را می گیرد، سرعت باورت را می گیرد، سرعت اشک و لبخندت را می گیرد و خلاصه بدجوری اسیر سلطه ی عقلت می کند.
چه اسارت دردناکی است... با این همه هر وقت به خاطره ی تازه ای برخورد می کنیم فراموشمان می شود که خاطره های دیگری در راهند!
بعضی وقت ها برای نوشتن کمی دیر می جنبم. به همین خاطر یک خمیازه ی طولانی بین این سطر و سطر بالا فاصله افتاده است....

چیز دیگری برای نوشتن در ذهنم نمانده. همه چیز رفته است. طولانی ترین توقف در من، همیشه همان توقف عشق بوده، هر چقدر هم که مسافر بوده باشم! ولی او از من ایستگاهی ساخته انگار. گاهی فکر می کنم امکانات ایستگاه من، برای توقف های طولانی مدت، کمی زیادی کم است! بیشتر شبیه یک رستوران بین راهی است، نمازو دستشویی!!! 

ولی عشق لامصب اهل بریز و بپاش است. آنهایی عاشق شده اند می دانند خودشان

امان از دست شروع های رمانتیک که نمی خواهیم و می شود. اشکالی ندارد، به پای چیزهایی که خواستیم و نشد، در

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:22  توسط ریحان ریحانی  | 

بیست و پنج سالگی هم برای خودش سن عجیب و غریبی است! مثل همه ی رده های سنی که پشت سر گذاشته ایم و هر از گاهی در موردشان فکر کرده ایم که عجب سن و سال عجیب و غریبی داریم و چقدر دنیا و متعلقاتش مرتب عوض می شوند و هیچ سنی نمی تواند به دستاوردهای سن قبلی اش اعتمادکند

 آآآخ... بسوزد این دل که اصلا آرام و قرار ندارد. گاهی آنقدر بلند و پرقدرت می تپد که فکر می کنی یک اسب توی سینه ات داری، گاهی هم اینقدر تنگ می شود که می تواند از ته یک سوزن رد شود! در بیست و پنج سالگی انگار همه چیز دوباره برمی گردد سر جای اولش، مخصوصا برای دختری که دن کیشوت بازی هایش را رها کرده و " بی خبری" تنها خبر قابل عرضی است که دارد.

 این روزها زنانه ترین مخالفتم، مخالفت با این بیت حافظ است که : غلام همت آنم که زیر چرخ کبود / ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

 گاهی حرف زدن از چیزهای عمیق، مثل چاهی است که برای کلمه ات کنده ای، مثل تلاش برای تبدیل کردن همه ی جملات به " سوال" است. و سوال های من چیزی نیستند جز جوابی که مدتها به خودشان شک کرده بودند! اصلا مزیت سوالهای ایرانی همین است، اینکه اگر کمی لحن خودشان را عوض کنند، خودشان را از شکی که مدتها به خودشان کرده اند خلاص می کنند...

 روزگار غریبی است نازنین ( فرشته، سنا ، نگین. اسامی خواهران من است!!!)

 روزگار غریبی است. وقتی کوچک هستی، عاشق بت بزرگی می شوی که هاله ی اطرفش  مثل  هاله ی ادیسون، سرنوشت بشریت را توی سیم می اندازد و در مغزت ( گاهی هم دلت) جرقه می زند. اما وقتی بزرگتر می شوی مرتب مثل فشفشه جرقه های کوچک می زنی ولی منفجر نمی شوی! می توانی اما نمی خواهی. بیشتر ترجیح می دهی با آدمک های همسن خودت همصحبت شوی، چرا که از عجله ای که برای بزرگ شدن داشتی پشیمانی، چرا که بزرگی چیزی قشنگ تر نداشت از کوچکی، یا از کوچکی چیزی قشنگ تر نداشت...

امشب از نوشتن سرشار بودم. مجبور شدم پنجشبه ، جمعه و حتی شنبه ی هفته ی بعد را هم سیاه کنم!

 بعد نشستم کنار حروف سربی و یک خط در میان تایپ کردم خودم را...

امشب فرشته هایی که به من الهام می دادند خیلی بی تربیت شده بودند! سابقا فرشته شناسی ام زیاد خوب نبود اما وقتی پشت دری بایستی و فشار بیاوری ، یا باز می شود یا می شکند که هیچکدام با هم فرقی نمی کند. مهم ورود است و عبور از مفهومی که به نیازهای تو نخ نمی دهد! نیازهایی که از تو عبور نمی کند، در تو می ماند...

و نیاز، بیخودی وقتش را در من تلف کرد...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 21:15  توسط ریحان ریحانی  | 

اولش ساعت حدودای چهار صبح (است) و داری خونه رو جارو میکنی که یهو یه پشه ی نیمه مرده - نیمه زنده میاد تو دست و بالِت. همین طوری به پشت افتاده وتکون تکون می خوره. کاری به کار اون پشه نداری. اطرافش رو جارو می کنی و می ریزی تو خاک انداز( چون ساعت ۴ صبحه از جارو برقی استفاده نمی کنی وگر نه همه می دونن که تو بالای خط فقر زندگی می کنی و ...) 

 دومش شروع می کنی به تی (طی؟) کشیدن... کاری به کارش نداری. اطرافش رو به شعاع چند سانتی یه دایره با اضلاع خیس درست می کنی. درسته که کمکش نمی کنی ولی نمی خوای نقشی هم توی مردنش داشته باشی. بعد کم کم یاد اون فیلمه میفتی که موضوعش به چالش کشیدن همین مساله بود. این که آدما می تونن تصمیم بگیرن که بمیرن اگه وضعشون خییییییلی بد باشه؟ یا نه؟ همم؟! بعد چون موضوع اون فیلم به نظرت خیلی چیپ میاد سعی میکنی بِهِش فِک نکنی اما چه فایده؟ اون پشه هه هنوز داره تکون تکون می خوره! 

 خب طبیعیه... کاملا طبیعیه که در همین اثنا ناگهان به این فکر بیفتی که یه جای خصوصی برا خودت درست کنی! وقتی این تصمیم رومی گیری قبل از هر چیز باید یه حرفی برای گفتن داشته باشی و بعد هم یه چیزایی برای پنهان کردن... ولی حیف که هیچ وقت نتونستی از پنهان بودن خیلی چیزا مطمئن بشی! راستش پنهان بودن در کل سخته. حتی باید لحن و سبک خودت رو تو نوشتن تغییر بدی تا مبادا کسی تو را بشناسه.یا مرتب از خودت بپرسی که چه دلیلی برای نوشتن چیزهای پنهان وجود دارد؟ و به ترتیب حروف الفبا به خودت جواب بدهی : 

 ـچه می دونم

 ـ خب همه این کار رو دوس دارن

 ـ نمی دونم!

 باور کنید که خودم هم نمی دانم چطور گرد حوادث اینقدر مهم میشن و روی همه چیز میشینن. تبدیل به گرد های خصوصی و عمومی میشن و چهره ی زندگی رو روزمره می کنن... کاشکی می تونستم اونجا خودم نباشم که خودم باشم( علامت تعجب لازم داره؟)... این قالب رو هم شاید عوض کنم.. آره اینطوری بهتره...( می دونی یکی از محاسن پنهان بودن اینه که می تونی با صدای بلند با خودت حرف بزنی!) . . .

 نه حرفی برای گفتن بود و نه چیزی برای پنهان کردن

چه غم انگیز....

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 21:13  توسط ریحان ریحانی  | 

شمال؟ - شاید... جنوب؟!!! – نه، بی جهت دلم گرفته بود!... به ندرت پیش می آید ولی باور کنید در مسیر زندگی گاهی به یک جاده ی انحرافی بر می خورم، یک کوره راه خاکی که دورم می کند از خودم. مخصوصا در همین فصل نا متعادل با گلهای زرد کوچولویش، شکوفه های سفید بادام کوهی اش و هر چه روی این نقشه ی گربه صفت پایین تر بروی، نخل های پنج پر و دامنه هایی که تمام تلاششان را برای سبز شدن کرده اند! نقشه ی سرزمین ما هم مثل فیلم های هندی پایان خوشی دارد! سکانسی که پرنده ها با بالهایشان، قایقها با پاروهایشان و ملوان های خط خطی با بازوهای آفتاب سوخته شان شنا می کنند

سلام خلیج نا آرام! که ما را مثل محموله های عاشقانه در قلب جاشوهایت به آن طرف آبهایت می بردی. سلام کودکی من! چه رویاهایی که در آغوش بزرگت غرق نشده اند... با تو مثل پر کاهی سبک می شوم، با تو پوستم را دوست تر دارم، با تو وسوسه های قدیمی از محرمانه ترین قسمت های حافظه ام دوباره زنده می شوند ، کنار تو این حجاب لعنتی بیشتر از همیشه کمر به آزارم می بندد

بی جهت دلم گرفته بود... چرا که سفر تنها جایی است که در آن، مرز آرامش و کسالت آنقدرها هم باریک نیست. چرا که جاده ها قدیمی ترین شریک جرم های منند، در قانون هایی که برای اولین بار شکسته می شوند، شریک جرم ها همواره در خاطر می مانند

***

تهران؟ - آه، بله... دوباره باید برگردم و تا ته قلبم عاقل باشم! ای کاش برای ماندن کنار این ساحل جنوبی، مثل همین لنج قدیمی لنگری داشتم...1

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 21:2  توسط ریحان ریحانی  | 

شب/ داخل ماشین / کلوز آپ:

 

ذهن ریحان: فکر کردن به صد سال بعد هم می تونه سوژه ی جالبی باشه، البته اگه این فیلمای ...می – تخیلی که در باره ی این موضوع ساختن، مزاحم خلاقیت نشه!  مثلا اینکه با کلی از آدم های هم عصر خودم، نشستم یه جایی اون بالاها و در حالی که همه به این قضیه که گول خوردیم و هیچ ماجرا و پرسش و پاسخی در کار نبوده عادت کردیم، داریم به دنیای آدمهای صد سال بعد از خودمون نگاه می کنیم و غش کردیم از خنده!!!1

نه، نه، خیلی هم جالب نیس.... خب... این یکی چی؟ اینکه فروش فیلم اخراجی های دو از مرز چهار میلیارد تومان گذشت! به نظرم این نشون میده که همین رئیس جمهور فعلی چهار سال دیگه هم می تونه باشه و تازه کلی هم برازنده است به قامت ما...!1

 

شب /جلوی در پارکینگ/ لانگ شات

 

ماشین کم کم سرعتش را کم می کند:

آه، نه ، من اصلا استعداد فیلم نامه نویسی ندارم! ساعت حدودای دوی نیمه شب بود. دیگه کم کم داشتیم می رسیدیم خونه. اصلا جلوی در پارکینگ بودیم که ناگهان و زیبا شروع شد: لا لا... لالا،لالا،لالا... لا...لا...لا...

Touch me with your little hand

Touch me with your glove

dance me to the end of love… and

 

خودش بود. لئونارد کوهن و فقط خودش بود و این آهنگ ،که می توانست ما را مجبور کند یک دور دیگر در تهران خوش آب و هوای اردیبهشتیه بی ترافیک بزنیم. بدون فکر کردن به صد سال یا چهار سال آینده! و نه حتی به صبح فردا و کارهای بی شماری که برای انجام دادنشان می بایست صبح زود از خواب بیدار شد و از خانه بیرون زد

خودش بود و فقط او بود که می توانست پلی به گذشته بزند، به قبل از اینکه چیزی در ذهن داشته باشیم، می توانست ما را تا کوچه های قدیمی ببرد، تا کافه هایی که خاطره هایی پشت درهای بسته شان مشغول قهوه خوردن بودند. می توانست سیگاری برایمان آتش بزند، شیشه های ماشین را پایین بکشد و در تک تک سلولهایمان پرسه بزند تا صبح...1

ساعت کمی مانده به طلوع بود که به خانه برگشتیم

دوستانی از این جنس اگر چند تای دیگر داشتیم، دوستانی که سلکشن های این چنینی از بهترین های پاپ و راک و جاز برایمان رایت می کردند، برگشتن از خیابانهای تهران به خانه ، هر شب چقدر مشکل می شد!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 20:43  توسط ریحان ریحانی  | 

انگار سالها می گذرد از وقتی که قلب من، آخرین حرفش را نوشته است. حالا پس از مدتی آرامش و در میان آرامش ، اتصال به اعصابی که قلمم را به یک جایی در فکرم پیوند می دهد، کمی سخت است. اما مثل آتش که بدون اینکه بخواهد یاد آور آب است، این اطمینان سنگین که مرا احاطه کرده، به طرز عجیبی مرددم می سازد.

درست است که هنوز انسانها وجود قلب را در اشیا کشف نکرده اند، اما من مدتی است که در سلول های هوشمند قالی، در روکش مبل ها، در بافت ریش ریش پالتویم نوعی دلتنگی عمیق کشف کرده ام. چقدر غمناک است که آدم به کشفیات خودش عادت کند و حس حیرت را از دست بدهد، ولی انگار همیشه در ترک دنیایی به سمت دنیای دیگر، تمامی حس ها هویت خودشان را از دست می دهند و تبدیل به دلتنگی بزرگی می شوند.

به شکل عجیبی دلتنگ دنیایی هستم که ترکش کرده ام و آرزوی ترک کردنش را داشته ام. چشم می گشایم و نور اینهمه زیبایی چشم هایم را می زند، چشمانم را می بندم. مدتی است آنقدر چشم هایم را بسته ام که ترک دنیای پشت پلکم برایم سخت شده است. دنیایی که با یک چشم به هم زدن ویران می شود

یک نمی دانمِ بزرگ پا به پای می دانم هایم می آید. از مرز دنیا هایم به راحتی می گذرد تا مفهوم مرز را زیر سوال برده باشد. می دانم و در عین حال نمی دانم! بلند می شوم در حالیکه نشسته ام، به مفهوم برخاستن شک و یقین دارم و به روش شیمبورسکا می اندیشم که: آیا آن چیزهایی که مهم اند از آن چیزهایی که مهم نیستند، مهم ترند؟!!!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 20:36  توسط ریحان ریحانی  |